هرباری که میام توی این وبلاگ، فکر میکنم بار آخره..
یعنی دیگه چیزی نیست که منو بکشونه اینجا.. یا شاید امیدوارم که دیگه چیزی نکشه منو اینجا...
سه سال پیش.. توی همین لحظات بود که رفتی..
و من چیزی که توی همهی اون روزا دوست داشتم باور کنم این بود که تو برمیگردی..
ولی برنگشتی..
و از تو برای من فقط یه مشت خاطره مونده.. خاطرههایی که به یاد آوردنشونم گاهی سخته برام.. خاطرههایی که گاهی باور نمیکنم واقعی بودن و یه روزی اتفاق افتادن..
نمیدونم.. شاید با خودم میگفتم تو شبیه آدمایی که میرن نیستی.. اما خیلی زود بود برای تموم شدن..
نمیدونم کجایی.. نمیدونم چیکار میکنی.. اما امیدوارم هر جا هستی.. هر کاری که میکنی همونجوری پیش بره که تو میخوای..
خوشحالیت آرزومه...
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی