خط خطی شماره ۱۱۸
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
یکسال پیش... حوالی همین ساعت.. از ماشین پیاده شدی.. رفتی... که بری..
خط خطی شماره ۱۱۹
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
امسال.. خیلی چیزاش شبیه پارسال بود.. از یه سری اتفاقای معمولی روزمره گرفته.. تا یه سری حرف و حدیثا.. حتا شامی هم امشب خوردیم.. شامی بود که همون شب داشتیم.. و خب.. پارسال این موقع.. روزی بود که من بین خندههام گریه کردم.. خندهم گریه شد.. یه درد جدید
خطخطی شماره ۱۲۰
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
هنوزم یه وقتایی بهت فکر میکنم... و منکرش نیستم... مثل چند دقیقه قبلی که دیدمت.. که داشتی میرفتی... ندیدیم.. و همینش خوبه...
خطخطی شماره ۱۲۱
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
دروغه، اگه بگم بهت فکر نمیکنم... اگه بگم دلم برات تنگ نمیشه... اگه بگم... دوست ندارم بازم فرصت دیدنت رو داشته باشم... اگه بگم.. فکر نمیکنم که کجایی، چیکار میکنی... حال دلت چه جوریه... نمیدونم، کجایی.. چیکار میکنی... ولی، امیدوارم خوب باشی...
۱۲۲
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
نمیدونم کجایی.. نمیدونم حالت چهجوره.. اما میدونم که امروز تولدته.. ولی نمیدونم که چرا دلم میخواست بهت تبریک بگم.. شاید دلم میخواست اون عکسی که ازت گرفتم و تو هیچوقت ندیدیش رو هم برات بفرستم.. ازت عذر بخوام که مزاحمت شدم و فقط بگم تولدت مبارک و ب
۱۲۳
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
من هنوزم.. دلم برات تنگ میشه... من هنوزم برام مهمه که تو کجایی.. که کسی توی زندگیت هست یا نه... هنوزم یه وقتایی گریهم میگیره.. از نبودن تو... ولی خب.. من که انتخابت نبودم.. چیکار کنم که نکردم.. فکر کنم.. به سارا برگشتی.. کاش همه چی خوب باشه برات.
۱۲۴
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
بماند که میشد کنارم بمانی نماندی...بماند... + نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 2:14 توسط آن که نمیداند کجای قصهی توست.. |
۱۲۵
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
کاش فکرت دست از سرم برمیداشت... تو که نیستی.. تو که نمیای.. خیال اومدنم نداری.. پس یهو چرا از جلوی چشمم رد میشی؟
۱۲۶
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
هرباری که میام توی این وبلاگ، فکر میکنم بار آخره.. یعنی دیگه چیزی نیست که منو بکشونه اینجا.. یا شاید امیدوارم که دیگه چیزی نکشه منو اینجا... سه سال پیش.. توی همین لحظات بود که رفتی.. و من چیزی که توی همهی اون روزا دوست داشتم باور کنم این بود که تو
۱۲۷
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:03
سلام شایان اومدم که پایان بدم... به دنبال تو گشتن رو.. جستجوی تو رو.. فکر کردن دربارهی تو رو.. اومدم که ویرگولی که سه سال پیش گذاشتی.. که شاید من فکر کردم ویرگول بوده رو تبدیلش کنم به نقطه.. چون خسته شدم.. از باری که با خودم کشیدم.. از بارِ این فکر
خط خطی شماره ۹۱
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
دو ماه شد.. از شروعش.. یه هفته دیگه.. مینویسم دو ماه شد.. از پایانش.. حسین، دوستِ مهسا.. جمعه واسهی دو هفته قراره بره اردوی افسری.. نمیدونم نوشتم دربارهش یا نه.. هیچ ارتباطی هم توی این دو هفته قرار نیست باهم نداشته باشن.. توی این هفته.. باید کنارِ مهسا باشم.. باید ببرمش بیرون.. برم پیشش.. باهاش کلی ...
خط خطی شماره ۹۲
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
امروز سرِ زبان تخصصی بودم.. نفیسه اسمس زد که کجام و گفت کلاسش رو نمیخواد بره.. گفتم بیاد متروی علم و صنعت.. رفتم دنبالش.. ماشینِ فرد داشتم.. چون آلودهس هوا.. طرح زوج و فرد شده از دمِ خونه.. اول رفتیم بانک.. البته توی ماشین نشست من رفتم کارم رو انجام دادم.. بعد بردمش سر لوکیشن سریال سامان مقدم که کسی...
خط خطی شماره ۹۳
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
من با اتوبوس اومدم.. تو با ماشینت که شمارهش زوج بود.. من دارم برمیگردم خونه... تو دانشگاه موندی و میمونی... ۲۹ آذر گذشت.. بدون هیچ اتفاقی.. بدون هیچ برگشتی.. فقط با دلتنگی.. دلتنگی.. و دلتنگی... + تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:18 نويسنده در انتظارت.. |
خط خطی شماره ۹۴
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
روز خیلی پر برنامهایه.. پر از رفتن و اومدن.. صبح با اتوبوس رفتم.. و برگشتم از دانشگاه.. رفتم دکتر.. با اسنپ رفتم و با بیآرتی و بعد خطی میدون ونک به نوبنیاد برگشتم.. و حالا هم... دوباره با بیآر تی.. و تب دارم.. دکتره میگفت چرا اینقدر تب داری... و فقط خودم میدونم.. صبح که تو یهو اومدی توی کلاس وقتی فک...
خط خطی شماره ۹۵
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
تهران لرزید... فکر کنم.. ده یا دوازده سال پیش بود.. یه زلزلهی خیلی کمی تهران اومد.. که اصلا حتا نفهمیدمش.. خونهی خالهم بودیم.. عصر جمعهای بود.. تا خود صبح خوابم نبرد.. گریه میکردم.. تصویر و اتفاقِ زلزلهی بم جلوی چشمم بود.. بابام.. مهندسِ همین ساختمونیئه که توشیم.. اومد کنار تختم.. نشست روی زمین.. دس...
خط خطب شماره ۹۶
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
پس واقعا با سارایی.. پس هیچوقت برنمیگردی... چه خوب پس.. واقعا.. تو شدی خوشحالترین آدم روی زمین.. پس من.. من... دیگه.. دیگه... دیگه جایی ندارم.. عکسش رو گذاشتی.. شعر دورش چیدی... معنویترین بهانهت... با سارایی... تو با سارایی.. خودت گفتی.. من چرا باورم نشد.. من چرا خیال بافتم... تو با سارایی... با همو...
خط خطی شماره ۹۷
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
زمستون اومد.. فصلِ.. سردی.. فصلِ برف.. فصلِ.. فصلی که خیلیا با حالِ بد شروعش میکنن.. به امیدِ بهار طی میکنندش... فصلی که خیلیا شوقِ اومدنش رو دارن... نمیدونم.. حال و احوالِ تو.. توی شروعِ این فصل چیه.. همونقدر که نمیدونم.. حال و احوالت در پایانِ این فصل چیه.. خیر میخوام.. برات.. برای هر روز زندگیت.....
خط خطی شماره ۹۸
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
شنبه.. رفتم دانشگاه.. مهسا هم اومد... حالش هیچ خوب نبود.. از صبح تا خودِ ساعت پنج و نیم که از دانشگاه اومدیم بیرون کنار هم بودیم.. حسین رفته بود و خب.. حالش خوب نبود.. کلِ شبِ قبل گریه کرده بود.. حرفایی که من میزنم.. تاثیرش دائمی نیست.. مگر چند ساعت.. یکشنبه که فرداش باشه.. با هم رفتیم سینما.. پاساژ...
خط خطی شماره ۹۹
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:27
من کارم رو نشون دادم.. البته نمیدونم دقیقا چی شد..دقیقا چی به کجا میرسه... فقط میدونم نخواستی من تویکارت دخالتی داشته باشم که کمترین ارتباط بین من و تو باشه... ینی این آخرین لحظههاییه که من حس میکنم هستی.. من میفهمم بودنت رو.. بعد این.. دیگه نیستی.. نمیدونم کی و کجا دیگه میبینمت... فقط.. کاش.. واقعا...
خط خطی شماره ۵۳
-
تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 15:32
دلم میخواد.. دخترونه فکر کنم.. مثلا اینکه.. چون دیدی من عکس ندارم.. توام عکست رو برداشتی.... مثلا اینکه تو هر شب خواب من رو میبینی.. مثل منی که هر شب دارم خواب تو رو میبینم.. مثلا اینکه بابت اینکه چهارشنبه رفتم.. و تو اونجوری باهام رفتار کردی.. پنجشنبه حالت خوب نبود که بری.. خیلی خود خواهم نه؟ خب دو...