فقط میدونم نخواستی من تویکارت دخالتی داشته باشم که کمترین ارتباط بین من و تو باشه...
ینی این آخرین لحظههاییه که من حس میکنم هستی.. من میفهمم بودنت رو.. بعد این.. دیگه نیستی.. نمیدونم کی و کجا دیگه میبینمت...
فقط.. کاش.. واقعا.. خوشحالترین باشی.. واقعا حالت خوب باشه.. واقعا زندگیت رو شکلی که دوست داری بسازی..
ببخشم.. اگه همهی لحظههایی که من بودم، برات بد گذشت.. حس خوبی نداشتی.. به جای خوبی نرسوندمت..
من ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.. من یه ارغوان دیگه شدم طی اون هفته و هفتهی بعدش..
ممنونتم بابت عشقی که بهم دادی.. ممنونتم بابت راهی که برام روشن کردی.. ممنونتم بابت مهربونیهایی که در حقم داشتی..
هیچکدوم اینا رو شاید نتونم به خودت بگم.. ولی اینجا.. که یارمن بود توی این دو ماه که میتونم بگم وتشکر کنم ازت..
حتما روحِ این حرفها.. قدردانیم ازت.. جایی به زندگیت میاد.. شاید بفهمی.. منبعش از کجا بوده... شایدم نفهمی..
تا عمر دارم.. برات آرزوها و دعاهای خوب دارم.. برات خوشبختی میخوام.. برات حال خوب میخوام.. برات بهترینها رو میخوام.. برات آرامش میخوام..
هزاران بار.. ممنونتم.. بابت همه چی... تو بابتش ناراحت بودی.. ولی من ممنونتم که کاری کردی که من دوستت داشته باشم.. که از همون اول ترم.. میدونستم دوستت دارم..
بوی عطرت رو تازه فهمیدم... از یه ردیف جلوت نشستن هر چند که رفتی جلوتر من نشستی.. و الان فقط همون بو رو میفهمم..
نمیدونم دیگه کی میبینمت... شاید.. هیچ وقت.. شاید هم دیدم.. نمیدونم..
دوباره پشتم نشستی.. هر چند که نه حواست به منه نه هوای منه...
دلم برات تنگ میشه.. به قدر همهی هواهایی که باهات نفس کشیدم و نکشیدم.. همهی خیابونایی که باهات طی کردم و نکردم.. همهی جاهایی که دستت رو گرفتم و نگرفتم..
به ازای همهش.. به ازای هر لحظه و هر روزش.. به ازای همهی روزایی که دیدمت و ندیدمت... دلم برات تنگ میشه..
دوستت دارم..
و این قشنگترین حس و حالیه که توی پاییزی که گذشت و زمستونی که بهش رسید تجربهش کردم...
و چقدر این قشنگترین رو دوستش دارم...

برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی