خرید بک لینک
امسال.. خیلی چیزاش شبیه پارسال بود..

از یه سری اتفاقای معمولی روزمره گرفته.. تا یه سری حرف و حدیثا.. حتا شامی هم امشب خوردیم.. شامی بود که همون شب داشتیم..

و خب.. پارسال این موقع.. روزی بود که من بین خندههام گریه کردم.. خندهم گریه شد.. یه درد جدید باهاش آشنا شدم که آدم رو میتونه توی یه هفته تبدیل به یه آدم دیگه بکنه..

روزی که بعد اون.. خیلی نگاه سکویی کردم که روش نشسته بودی منتظر من.. که با خودم میگفتم شاید دوباره اونجا نشسته باشی..

روزی که بعد اون.. نگاه صندلی کمک راننده خیلی کردم.. جایی که دستای تو بود.. و دیگه نبودن..

روزی که بعد اون.. به دستمالی که بهت دادم نگاه کردم و نمیدونستم که داریش یا نه..

روزی که بعد اون...

رسید تا امروز..

روزی که ترسیدم.. روزی که لرزیدم.. روزی که کم گریه نکردم.. روزی که تمنای خدا کردم که تو رو ازم نگیره قبل اینکه تو حرفی بزنی..

ولی انگار قرار بود که بگیره..

شاید شروع یه روزای عجیب.. اونقدر عجیب که تو یه جایی لای پیامات بگی.. من رو بیشتر از هر آدم دیگهای دوست داشتی و داری..

و بعد یه روز بعد ناراحت باشی و به دوستت بگی که چرا کاری کردی که من دوستت داشته باشم.. و بعد فرداش به من بگی که اگه من عاشقِ توام.. تو اینو نمیخوای.. چون کسی هست که عاشقشی!

تو گفتی.. هوام رو داری.. و دقیقا به یه ماه نرسید که انگار سلام کردن هم بینمون اشتباه بود..

تو میگفتی نمیخوای باعث اشک و درد و ضربه خوردنم باشی.. ولی همه کاری کردی که ازت ناامید شم..

تو میگفتی برمیگردم.. ولی بعد فهمیدم که خوشحال بودنت توی اینه که تو با سارا باشی..

شد یه سال.. یه سال که به در و دیوار دانشگاه نگاه کنم و از خودم بپرسم امروز هست یا نه؟ شد یه سال.. که دایرکت اینستاگرام رفته اون تهِ ته.. و جلوش خورده ۵۲ هفته..

یه سال شد.. از چت تلگرامی که دقیقا اون آخرِ آخره.. هنوزم نتونستم.. شایدم نمیخوام.. که پاکش کنم..

یه فولدر.. همین دور و برا... توی یه فلشی.. از توئه.. از صدات.. از خندیدنت..

یه سال شد..

یه سالی که نمیدونم چی میشه اسمش رو گذاشت..

تو یه جایی لای پیامات گفته بودی نمیخوای من از تو ضربه بخورم.. من بشکنم.. نمیخوای که تو باعث اشک من باشی.. نمیخوای که یه روز بگم پشیمونم..

وقتی تو این رو میگفتی.. من با اطمینان تمام بهت میگفتم که من میدونم چی دیدم در تو.. و پشیمون نمیشم.. ضربه نمیخورم..

هنوزم پای این حرفم هستم.. شاید یه جاهایی خیلی گریه کردم.. یه جاهایی غصه خوردم.. یه جاهایی هزارتا سوال بیجواب خودم رو برای خودم ردیف کردم..

ولی پشیمون نشدم.. پشیمون نشدم از اون لحظهای که دستت رو فشار دادم..

و هنوزم به چیزی که در تو دیدم.. باور دارم..

میدونم یه وقتایی.. با خودم میگم یه جوری ازش گذشت و همه چی عجیب شد.. که انگار از اول هم یه خواب بوده..

حتا اگه خوابم بود.. چه خواب خوبی بود..

نمیدونم.. ولی اون یه هفته که کنارت گذشت.. و کل اون ترم.. در نهایت آدمی از من ساخت.. که شاید حالا حالاها شبیه و مثلش نمیشدم..

خیلیا گفتن اشتباه کردی.. خیلیا گفتن تو اگه میخواستی برگردی.. همون موقع برگشته بودی.. من با هیچ کدوم این حرفا کاری ندارم..

حتا به اینم کار ندارم که اسم کاری که تو کردی میتونه چی باشه..

تنها چیزی که مهمه.. و تنها چیزی مونده.. من و من بودنیه که در من ساخته شد..

من هنوزم دلم برات تنگ میشه.. اونم خیلی.. همیشه با خودم میگم اگه توی زندگیم بود.. دنیام و احساساتم به چه شکل و رنگی درمیومد..

اما تنها چیزی که از تو مهمه.. اینه که خوب باشی.. خوشحال باشی.. توی هر جا و مکان و درگیر هر شرایطی که هستی.. خوب زندگی کنی.. و حال خودت و دلت خوب باشه..

دوست داشتم لایق این میبودم که بیشتر تماشات کنم..

اما گلهای ندارم.. اما نمیگم که از تو ضربه خوردم.. چون به این باور ندارم..

ترس و مشکلی با ضربه خوردن.. با شکستن.. ندارم.. که تکتکشون فقط برای اینن که از من آدم بهتری بسازن.. و دوستشون دارم.. چون شاید.. به اینکه من آدم بهتری باشم کمک کنه..

من از دور زیاد دیدمت.. از دور ازت عکس گرفتم.. یه جاهایی.. با خدا یه حرفایی رو در گوشی راجع بهت زدم.. از تو برای پدربزرگم.. سرخاکش تعریف کردم..

نه که هر کدومشون کار عجیب و غریبی باشن.. شاید تمامش.. تمام اون کاری بود که دلم گفت و من انجامش دادم..

پشیمون نیستم.. ناراحت نیستم.. از انتخابام.. از هر دردی که هر لحظه تجربهش کردم..

و مثل تمام حرفهایی که توی این وبلاگ بود.. که شاید آره.. من روزهای زیادی دلم میخواست که تو برگردی.. اما وقتی دیدم که شاید خوشحالی و آرامشت جای دیگهای پیدا بشه.. نخواستم که برگردی.. که فقط برات امیدوارم بهترین اتفاقا برات بیفته.. که همون جایی باشی که حس میکنی برات جای بهتریه.. که بیشتر دوستش داری.. بیشتر آرومی باهاش..

امیدوارم وجود و بودنِ من.. عامل اختلاف و کینه و گلایهای بین تو و اون آدمی که دوستش داری نشه.. نباشه.. و فقط.. خیر.. خوبی.. حال خوب برات بمونه..

و خب.. من یه حق برای خودم قائلم.. که تو یه روزی بیای و به من بگی.. که واقعا چی شد..

من خوبی تو.. حال خوب تو رو میخوام.. میخوام آرامش داشته باشی.. میخوام هر جایی که هستی.. بهترین ممکنِ خودت باشی..

اما فکر کنم این حق رو داشته باشم که بدونم چیشد واقعا..

یه آهنگی هست.. که روزهای عجیبی در زندگی من همراهم بود.. که روزبه بمانی به قشنگترین شکل ممکن گفتش و مهدی یراحی خوندش..

جایی که میگه.. یک عمر.. هر دردی به من دادی.. حس میکنم عین نیازم بود.. جایی که افتادم به پای تو.. زیباترین جای نمازم بود..

ممنون که کاری کردی که از من ارغوانِ بهتری ساخته بشه..

تا عمر دارم.. ممنونتم.. و مدیونت..

نمیدونم کجایی.. نمیدونم توی چه حالی هستی.. اما امیدوارم خوبِ خوبِ خوب باشی..

یه جایی توی این هفته داشتم فکر میکردم.. که دیگه نمیخوام برای خاطر تو.. برای خاطر اینکه انتخابت نبودم گریه کنم.. من تمام زورم رو زدم که بلند شم.. که زندگی کنم.. به لطفت.. فکر میکنم آدم بهتری سعی کردم بشم.. اشکام رو پاک کردم.. و بهترین آرزوها رو برات خریدارم..

برام دعا کن..

این یه هفته.. مال همین هفته.. مال همین هفته و همین هفته و بازم همین هفته..

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:03

صفحه بندی