من هنوزم.. دلم برات تنگ میشه...
من هنوزم برام مهمه که تو کجایی.. که کسی توی زندگیت هست یا نه...
هنوزم یه وقتایی گریهم میگیره.. از نبودن تو...
ولی خب.. من که انتخابت نبودم.. چیکار کنم که نکردم..
فکر کنم.. به سارا برگشتی.. کاش همه چی خوب باشه برات.. کاش هیچی خراب نشه.. کاش خوب باشی.. کاش حال دلت خوب باشه..
اونوقت.. منم سعی میکنم دلم رو راضی کنم.. که حتما اینجوری تو خوشحالتری..
ولی یه وقتایی برام سواله.. با اون عروسک کوچولویی که برات گرفته بودم چیکار کردی.. انداختیش دور؟
من چرا بعد دو سال و نیم هنوزم دلم میخواد فکر کنم که برمیگردی؟ چرا هنوزم فکر میکنم نمیتونه همه چی اینقدر بیسروته باشه؟
باید باور کنم که تموم شده.. که برای تو تموم شدم.. که دیگه حتی یادِ منم نمیفتی..
که تموم شده..
تموم شده..
تموم..
شده..
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی