خرید بک لینک
امروز سرِ زبان تخصصی بودم.. نفیسه اسمس زد که کجام و گفت کلاسش رو نمیخواد بره.. گفتم بیاد متروی علم و صنعت.. رفتم دنبالش.. ماشینِ فرد داشتم.. چون آلودهس هوا.. طرح زوج و فرد شده از دمِ خونه..

اول رفتیم بانک.. البته توی ماشین نشست من رفتم کارم رو انجام دادم..

بعد بردمش سر لوکیشن سریال سامان مقدم که کسی که دوستش داره توش بازی میکنه.. البته از دور ساختمونش رو نگاه کرد.. و عکس گرفت.. یه ذوق عجیبی توی نگاهش من دیدم.. یا شاید آرامش بود.. یا نمیدونم.. هرچند که قشنگه.. نفس کشیدن و راه رفتن.. توی جاهایی که کسی که دوستش داری هم درش نفس کشیده.. راه رفته..

بعد رفتیم الماس.. رفتیم ناهار خوردیم.. و بعد رفتیم پاساژ رو یه گشتی زدیم.. بعد بهش گفتم ماشین خیلی کثیفه نظرت چیه ببریمش کارواش؟ همون کارواش الماس بردمش.. نمیدوووونی چقدر تمیز شدددد.. کلی خاک و گل روش نشسته بود.. اصن انگار تمیز شد ماشین..

خواستم اعلام کنم خدایا اگه منتظر بودی من ماشین رو بشورم شستماااا.. دیگه میتونی اقدام به نزول بارون کنی!

بعدش گفتش خب بریم دور دور! بردمش از جادهی تلو سمت لواسان.. منم که تا حالا توی جاده رانندگی نکرده بودم.. وضعی بود..

رفتیم کنار جاده چایی خورد.. من شیر کاکائو و بعدش برگشتیم.. من رسوندمش خونشون و من برگشتم خونه.. توی راه بهم گفت امروز رو محاله که فراموش کنه.. چون کلی بهش خوش گذشت و کلی حس و حال خوب داشت..

حسِ خوبیه.. که سهم داشته باشی.. توی ساخته شدنِ روزِ یه آدم.. توی کیف کردنش.. توی لذت بردنش..

توی باور دادن.. به آرزوهاش.. به باورهاش.. به رویاهاش.. به چیزهایی که دوست داره..

تا اینجای ۹۶.. از خودم راضیم.. بابتِ اینکه تلاشم رو برای خوب کردن حالِ آدمای اطرافم.. لااقل به حدی که از دستم برمیومده کردم.. و این حس معرکهس.. همهش.. همهی گوشههاش..

شاید این.. مسیریه که فکر میکنم درسته.. برای عاشقی.. برای عاشقانه زندگی کردن..

اگه اینجوری باشه که توی اون گروه گفتی.. یعنی فردا نمیای..

اگه نیای.. میشه سه هفته..

و اگه نبینمت.. همهی دیدنامون میره برای یه روز... یه روزی که فقط چند دقیقه دور و اطرافتم و بعدش میرم..

من باید برم.. باید برم سر کلاس.. بعدش برم امتحان قرائت بدم..

و تو نیای.. و از کوچهی بالایی ما رد نشی و نری مدرسه..

من فردا.. مسیرِ بیآر تی تا دانشگاه رو که میام و برمیگردم.. به این فکر میکنم که چقدر دلتنگی برات زیاده و تو چقدر کم شاید.. برای من دلتنگ میشی..

راستی.. با نریمان دعوام شد.. گفت برو بمیر..

گفتم باشه..

نظر تو چیه؟

هفتهی دیگه... یه روزی.. شاید دوشنبه.. یا شاید سهشنبه.. میرم بهشت زهرا.. پیش بابابزرگم.. دلم براش خیلی تنگ شده.. میخوام باهاش کلی حرف بزنم.. از تو بگم.. از تحویل پروژهی چند روز بعدش بگم.. دلم میخواد.. برم نزدیکش و از حوالیش باهاش حرف بزنم.. و بگم بهش.. که چقدر دوستش دارم.. که چقدر دلم براش تنگ شده.. میخوام این کار رو .. یه بار تنهایی کنم.. ببینم.. شبیه این فیلما.. این کتابا.. میشه با گریه افتاد روی سنگ قبر یا نه..

شاید.. یه بار اشکام بتونه سنگِ قبرش رو خیس کنه.. قبل از آب و گلاب.. و گل..

شاید.. میخوام یه ذره سبک بیام پیشِ تو.. و سبکتر نگاهت کنم.. با بابابزرگم حرف بزنم و بعدش.. اگه قراره رهایی صورت بگیره.. رها کنم.. تا رها شم...

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:26 نويسنده در انتظارت.. |

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 14:27

صفحه بندی