خرید بک لینک
روز خیلی پر برنامهایه.. پر از رفتن و اومدن..

صبح با اتوبوس رفتم.. و برگشتم از دانشگاه..

رفتم دکتر.. با اسنپ رفتم و با بیآرتی و بعد خطی میدون ونک به نوبنیاد برگشتم..

و حالا هم... دوباره با بیآر تی..

و تب دارم..

دکتره میگفت چرا اینقدر تب داری...

و فقط خودم میدونم.. صبح که تو یهو اومدی توی کلاس وقتی فکر میکردم نمیای و همین رو گفته بودی..

لرز کردم.. لرزیدم.. و تب کردم..

تا الانم تب دارم..

فردا روز آخر پاییزه.. بعد فصل تو میاد.. و پاییزی از من میگذره.. که برام عجیبترین فصل سالم شد...

نمیدونم.. شاید زمستون عجیبتر هم باشه...

تب داشتن چقدر عجیبه.. تب دارم..

اگه برگردی.. و بازم خواستی دوستم داشته باشی.. یه روز بهت میگم.. فقط یه چیز میخوام الان.. اونم اینکه.. میشه بغلم کنی؟

هر چند که نمیدونم.. همه چی شکلِ نیومدنِ تو رو داره میگیره..

یعنی بغل بیبغل؟

تبم پس چه جوری بیاد پایین؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ساعت 16:6 نويسنده در انتظارت.. |

برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 14:27

صفحه بندی