از صبح تا خودِ ساعت پنج و نیم که از دانشگاه اومدیم بیرون کنار هم بودیم.. حسین رفته بود و خب.. حالش خوب نبود.. کلِ شبِ قبل گریه کرده بود..
حرفایی که من میزنم.. تاثیرش دائمی نیست.. مگر چند ساعت..
یکشنبه که فرداش باشه.. با هم رفتیم سینما.. پاساژ کوروش رفتیم.. طبقِ معمول البته!
آینه بغل و حریم شخصی رو دیدیم.. از السی واکیکی برای خودش خرید کرد.. و چرخیدیم یه ذره برای خودمون.. حرف زدیم..
سعی کردم.. حالش رو عوض کنم..
امروز هم قرار بود برم پیشش خونشون.. ولی دیروز بهم گفت پای مادرش پیچ خورده و از پله نمیتونه بالا بره.. برای همین رفتن شمال.. تا آخر هفته هم شمالن.. افتاد هفتهی دیگه که برم پیشش..
برای همین امروز رفتم پیش نرگس.. دانشگاهشون..
از وقتی اومدم خونه هم.. دارم به این فکر میکنم.. که فردا با چه سرعتی باید راه برم.. باید ماشین رو برونم.. و برگردم خونه و چه جوری.. ببینم.. و کنار بیام.. با نبودنت.. با برنگشتنت..
بعد از دوماه.. از تموم شدنِ چیزی که بین ما بود..
باید باور کنم.. قبول کنم.. که برنمیگردی.. که تو.. تعلقِ خاطرت رو به آدمِ دیگهای بستی...
تا اینجا صبر کردم.. تا اینجا سکوت کردم.. بعدشم همین کار رو میکنم..
من برات احترام قائلم.. تو تصمیم گرفتی من توی زندگیت نباشم و من به این احترام میگذارم..
شاید فقط یه بار دیگه.. بجز فردا من رو ببینی.. و من.. همون روز امتحانه.. که شاید اینقدر زود بیای و بری.. یا بیام و برم.. که حتا نگاهت هم به من نیفته..

برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی