بماند که میشد کنارم بمانی نماندی...
بماند...
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
دروغه، اگه بگم بهت فکر نمیکنم...
اگه بگم دلم برات تنگ نمیشه...
اگه بگم... دوست ندارم بازم فرصت دیدنت رو داشته باشم...
اگه بگم.. فکر نمیکنم که کجایی، چیکار میکنی... حال دلت چه جوریه...
نمیدونم، کجایی.. چیکار میکنی...
ولی، امیدوارم خوب باشی...
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
بماند که میشد کنارم بمانی نماندی...
بماند...
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
دو ماه شد.. از شروعش..
یه هفته دیگه.. مینویسم دو ماه شد.. از پایانش..
حسین، دوستِ مهسا.. جمعه واسهی دو هفته قراره بره اردوی افسری.. نمیدونم نوشتم دربارهش یا نه.. هیچ ارتباطی هم توی این دو هفته قرار نیست باهم نداشته باشن..
توی این هفته.. باید کنارِ مهسا باشم.. باید ببرمش بیرون.. برم پیشش.. باهاش کلی حرف بزنم.. مسخره بازی دربیارم..
از این کارا.. واسهی آدمای زندگیم.. فکر کنم زیاد کردم..
یه جایی.. چند سالِ پیش.. حالم خراب شد.. از اینکه من این کارا رو کردم براشون و اونا توی حالِ خراب و بدِ من.. کاری نکردن.. گاهی به یه آروم باش ساده کفایت کردن.. ولی وقتی تماشا کردم خودم رو.. دلم رو.. دیدم اشکالی نداره.. به جاش.. شاید من یاد بگیرم.. چه جوری برای حالِ خوب آدما تلاش کنم..
تو دربارهی باورهات و اعتقادات و تفکرت.. گفته بودی یه کتابخونه براش ساختی.. که فقط کتابهاش رو عوض میکنی.. من بهت گفتم.. مالِ من کتابخونه نیست.. یه سری کتاب و مقاله و اتفاق و باور و خاطرات روی هم دیگهن..
امروز.. ولی حس میکنم قالبی به خودش گرفته.. قالبی که یه ذره سست شده.. یه قالب شبیه بازی جنگا (Jenga) پنجاه و چهار تا تکه چوبی که روی همدیگه سوار میشن.. و بازی این شکلیه که بدون اینکه کل ستون و برجِ ساخته شده پایین بریزه باید قطعات چوبی رو برداری و بذاری بالاتر.. و خب هر تکه چو
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
امروز سرِ زبان تخصصی بودم.. نفیسه اسمس زد که کجام و گفت کلاسش رو نمیخواد بره.. گفتم بیاد متروی علم و صنعت.. رفتم دنبالش.. ماشینِ فرد داشتم.. چون آلودهس هوا.. طرح زوج و فرد شده از دمِ خونه..
اول رفتیم بانک.. البته توی ماشین نشست من رفتم کارم رو انجام دادم..
بعد بردمش سر لوکیشن سریال سامان مقدم که کسی که دوستش داره توش بازی میکنه.. البته از دور ساختمونش رو نگاه کرد.. و عکس گرفت.. یه ذوق عجیبی توی نگاهش من دیدم.. یا شاید آرامش بود.. یا نمیدونم.. هرچند که قشنگه.. نفس کشیدن و راه رفتن.. توی جاهایی که کسی که دوستش داری هم درش نفس کشیده.. راه رفته..
بعد رفتیم الماس.. رفتیم ناهار خوردیم.. و بعد رفتیم پاساژ رو یه گشتی زدیم.. بعد بهش گفتم ماشین خیلی کثیفه نظرت چیه ببریمش کارواش؟ همون کارواش الماس بردمش.. نمیدوووونی چقدر تمیز شدددد.. کلی خاک و گل روش نشسته بود.. اصن انگار تمیز شد ماشین..
خواستم اعلام کنم خدایا اگه منتظر بودی من ماشین رو بشورم شستماااا.. دیگه میتونی اقدام به نزول بارون کنی!
بعدش گفتش خب بریم دور دور! بردمش از جادهی تلو سمت لواسان.. منم که تا حالا توی جاده رانندگی نکرده بودم.. وضعی بود..
رفتیم کنار جاده چایی خورد.. من شیر کاکائو و بعدش برگشتیم.. من رسوندمش خونشون و من برگشتم خونه.. توی راه بهم گفت امروز رو محاله که فراموش کنه.. چون کلی بهش
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
من با اتوبوس اومدم..
تو با ماشینت که شمارهش زوج بود..
من دارم برمیگردم خونه...
تو دانشگاه موندی و میمونی...
۲۹ آذر گذشت.. بدون هیچ اتفاقی.. بدون هیچ برگشتی.. فقط با دلتنگی.. دلتنگی..
و دلتنگی...

برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
روز خیلی پر برنامهایه.. پر از رفتن و اومدن..
صبح با اتوبوس رفتم.. و برگشتم از دانشگاه..
رفتم دکتر.. با اسنپ رفتم و با بیآرتی و بعد خطی میدون ونک به نوبنیاد برگشتم..
و حالا هم... دوباره با بیآر تی..
و تب دارم..
دکتره میگفت چرا اینقدر تب داری...
و فقط خودم میدونم.. صبح که تو یهو اومدی توی کلاس وقتی فکر میکردم نمیای و همین رو گفته بودی..
لرز کردم.. لرزیدم.. و تب کردم..
تا الانم تب دارم..
فردا روز آخر پاییزه.. بعد فصل تو میاد.. و پاییزی از من میگذره.. که برام عجیبترین فصل سالم شد...
نمیدونم.. شاید زمستون عجیبتر هم باشه...
تب داشتن چقدر عجیبه.. تب دارم..
اگه برگردی.. و بازم خواستی دوستم داشته باشی.. یه روز بهت میگم.. فقط یه چیز میخوام الان.. اونم اینکه.. میشه بغلم کنی؟
هر چند که نمیدونم.. همه چی شکلِ نیومدنِ تو رو داره میگیره..
یعنی بغل بیبغل؟
تبم پس چه جوری بیاد پایین؟
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ساعت 16:6 نويسنده در انتظارت..
|
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی
تهران لرزید...
فکر کنم.. ده یا دوازده سال پیش بود.. یه زلزلهی خیلی کمی تهران اومد.. که اصلا حتا نفهمیدمش..
خونهی خالهم بودیم.. عصر جمعهای بود.. تا خود صبح خوابم نبرد.. گریه میکردم.. تصویر و اتفاقِ زلزلهی بم جلوی چشمم بود..
بابام.. مهندسِ همین ساختمونیئه که توشیم..
اومد کنار تختم.. نشست روی زمین.. دست کشید لای موهام.. بهم گفت نگران نباش.. من این خونه رو جوری ساختم که مقاومه.. به هر زلزلهای.. فکر کنم از اونجا بود.. که اون شب راحت خوابیدم..
پنج ریشتر.. چیزی نیست.. شاید ناآرومی ایجاد کنه.. ولی همینه..
و دارم به تو فکر میکنم..
حتا داشتم به این رویا میرسیدم که.. مثلا بگی.. زلزله اومده.. شاید عمری نباشه.. بیا بازم باهم حرف بزنیم..
عمر دستِ خداست.. هر اتفاقی که خدا بخواد میفته.. مثل زلزله..
زمین که لرزید.. امیدوارم.. دلت نلرزه..
+
تاريخ پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 0:39 نويسنده در انتظارت..
|
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی