تا شب عید ۹۵، که شمارهای که ازش داشتم بعد این همه سال، اومد روی تلگرام و خودش بود و من پیام دادم و برگشت به زندگیم..
میدونستم برمیگرده..
میدونی... همیشه میگفتم، وقتی حس میکنی هنوز یه آدم کارش توی زندگیت ناتموم مونده، یه روز برمیگرده تا صفحهش رو توی دفتر زندگیت کامل کنه..
خودت گفته بودی من و تو حالا حالاها کار داریم باهم.. نمیخوام نصفه نیمه موندن رو.. نمیخوام ناتموم رها شدنش رو..
صفحهی تو هنوز توی دفتر زندگی من.. کلی خط خالی داره.. نمیخوای پرش کنی؟
ولی.. شایدم.. برگشتنی نباشه...
و اگه برنگردی..
با خودم فکر میکنم...
کاش بیشتر تماشات میکردم..
بیشار دستت رو فشار میدم..
بیشتر میذاشتم تو حرف بزنی..
بیشتر میخندوندمت تا خندهت رو ببینم..
یشتر ازت یاد میگرفتم..
بیشتر تو بودی.. بیشتر تماشاگرت بودم.. بیشتر میفهمیدمت.. بیشتر کنارت میموندم.. بیشتر کنارت، شونه به شونهت راه میرفتم..
بیشتر صدات رو میشنیدم..
بیشتر هوات رو نفس میکشیدم...
بیشتر... بیشتر.. بیشتر...
الان توی بزرگراه نیایش سابق و آیت اله رفسنجانی جدیدیم.. داریم میریم خونهی داییم.. ترافیکه خیلی...
و گاهی فکر میکنم.. کی دوباره کنارت ممکنه راه برم..
دوستت دارم..

برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی