مامان میخواد لباسای زمستونی رو دربیاره..
الانم درِ بالکنِ اتاقم بازه.. و نشستم جلوی سوزی که داره از بیرون میاد.. یخ زددددم! بابا داره توریای که توی بالکنم زدن تا کبوتری کفتری چیزی نیاد رو درست میکنه...
خب یه ژاکتی پوشیدم.. خوب شد ژاکتا رو درآورداااا
الانم داشت دنبالِ یه سایتی میگشتم براش.. که پیدا هم نشد.. برای کودِ گیاه میخواست البته!
بهت که گفته بودم.. مامانِ من حاضر نیست کنارم بشینه موقعِ رانندگی.. حالا پیشرفت کرده اونم چه جور..
دیروز که رفتیم خونهی عمهم.. یه جور گودبای پارتی بود برای دوتا عمهی دیگهم که یکیشون داشت مثل هر سال به خاطر گرینکارتش میره پیش یکی از دختراش که اونجاس..
و اون یکی عمهم که میره دبی، به خاطرِ عملِ جراحیای که پسر عمهم داره برای قلبش..
باید با گُل میرفتیم.. مامان هم حاضر نیست با گل رانندگی کنه.. چون میگه کلاچش خیلی سخته و اینا.. لذا من رانندگی کردم.. و حتا دنبالِ مادربزرگمم رفتیم و مادربزرگمم کنارِ من نشست..
و تاززززه.. موقعِ برگشت خالههای مامانمم کنارم نشستن.. پیشرفت از این وسییییعتررررر؟ البته خب بعد از دو ساااال بالااااخرررره.. رانندگیییم که بد نیسسست؟ هسسسست؟ تو رو سالم رسوندم تا حالا.. :دی
ساعتِ یازده و بیست و نه دقیقهی دیشب جوابِ پیامات رو دادم.. ساعت ۰۰:۵۸ از سمتت پیام اومد که جواب دادی.. و شکلک خنده گذاشتی.. الان شمردمش.. چهارتان..
دلم طولانی حرف زدن باهات رو میخواد.. دلم میخواد باهام حرف بزنی.. حرفای خوب خوبی که میزدی رو بزنی.. ولی یه جورِ عجیبی ازم داری دور میشی.. اونقدری که تو شروع کنندهی هیچ مکالمهای بینمون نمیشی.. انگار که دوستمم نداشته باشی دیگه..
من نباید چیزی بگم.. باید سکوت کنم.. اونقدری که خودت یه چیزی بگی..
شب.. بهت یا روی تلگرام یا اسمسی.. میگم صبح میام دنبالت خواب نمونی.. به ذوقِ همونم.. به ذوقِ دیدنت فردائم..
یه هفتهس ندیدمت.. تو دلت تنگ نشده برام؟
چهارشنبه اومدم دمِ مدرسه.. از دور دیدمت.. دیدمت که سریع رفتی..
ولی از دور بود.. نزدیک نبود.. کنارِ دستم نبود...
توام.. ممکنه به این چیزا فکر کنی؟

برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی