کنارت روی اون پل نشسته بودم..
بعد یه ماه.. ببین به کجا رسیدم..
نمیفهمم.. این یه چیزی بود بین من و تو.. چرا شبیه جنگ شده بینمون؟
میخوای ازت متنفر شم؟ میخوای چی؟ اعلام جنگ کردی؟
شایان.. من خستهتر از این حرفام برای جنگیدن.. ولی.. دلیل این رفتارها رو هم نمیفهمم.. اگه با سارایی.. چرا اعلام جنگ با من؟
چه دلیلی داشت به استاده اون حرف رو بزنی؟ مگه من طراحی نکردم؟ یه مدل از هر چیزی که طراحی کردم فرستادم بارها گفتم اشکالش رو بگین رفع کنم توی بقیهش همینه.. هیچی نگفتین.. گفتی بذار خودم طراحی کنم..
حالا چی شد؟ من شدم آدمی که کار رو به تعویق انداخته؟ واقعا؟
آره قبول من نه سلیقه دارم.. نه خلاقیت دارم.. نه هیچ چیز دیگهای.. ادعای طراحیای هم نکردم.. نگفتمم چیزی بلدم.. نه هر کاری کردم خودم کردم.. حتا ویدیو و فیلم آموزشی هم ازش هیچ وقت ندیدم..
داشتیم شایان؟
من ولی بازم دوستت دارم..
مهسا گفت این شبیه تسویه حساب شخصیه.. ولی مگه چیکارت کردم؟ من که تو تا اسم سارا رو به عنوان برگشت به زندگیت آوردی گورم رو گم کردم.. دیگه چیکار دارم بهت؟ پیامی دادم؟ حرفی زدم؟ جلوی راهت سبز شدم؟
یه بغض عمیقی دارم.. که نمیترکه نمیترکه که نمیترکه..
چهار هفته.. که تازه یه هفتهش هم تعطیله... تحمل کن قیافهم رو سر کلاس.. بعدش قول میدم هیچ وقت من رو نبینی دیگه.. قول میدم..
دلم میپوکه.. ولی وقتی نمیخوای.. چیکار کنم دیگه...
دلم برات تنگ شده لعنتی..

برچسب:
نویسنده: سجاد زارعی